یادگاری
پدر بزرگ بابایی که امیدوارم روحش شاد باشه یک روز قبل از فوتش که همه دورش جمع بودن و خیلی هم مشتاق دیدار بابایی بوده و ما به علت مشکلات کاری نتونستیم بریم پیشش به تموم بچه های فامیل یه مقدار پول داده که از نظر من اظهار محبت و علاقه یه پیرمرد به نتیجه هاش بوده واین پول هم داده بود که بدنش به ما چون بچه ای نداشتیم و واقعآ بابایی رو دوست داشت. تو توی اون روزا تو اولین روزای جنینی ت رو آغاز کرده بودی و حتی خودمون هم خبر نداشتیم

پول که به دستمون رسید به بابایی گفتم که بریم با این پول یه وسیله برای نی نی آیندمون بخریم که محبت بابا بزرگ تا همیشه به یادگار بمونه و بابایی هم با پیشنهادم موافق بود و رفتیم داروخونه و اینا رو برات خریدیم

جالب اینجا بود که فروشنده همش میپرسید دختره یا پسر؟واسه چند ساله میخواید؟وما جز لبخند جواب دیگه ای نداشتیم
اون پستونکه هم آویزون کردم به این کاردستی واسه تزئین اتاقت



یادگاری 

